تبليغاتX
پاورقی
یادداشت های روزانه

درب بان

      سال هايي كه  در كابل زندگي مي كردم ، يك بنده خدايي درب بان آپارتماني بود كه من در آن سكونت داشتم. چون تنها بودم شام را بيرون مي خورم و اكثر اوقات دير وقت به آپارتمانم مي آمدم. براي اين  كه درب بان مذكور غُر غُر نكند هميشه همراهش خوش و بشي مي كردم و از دلش در مي آوردم ، كم كم با هم دوست شده بوديم. گاهي كه حوصله اش را داشت پيشنهاد مي كرد در اتاقش كه در طبقه زيرين ساختمان بود با هم چايي بخوريم كه پيشنهادش را رد نمي كردم - اگر چه كار هم مي داشتم. روزگار خوبي نداشت ، خانواده اش منتظر اين بودند تا حقوقي كه از نگهباني  مي گيرد برايشان بفرستد تا آنها آنرا مصرف زندگي شان كند. علاوه بر اين درب بان كارهاي اضافه كاري هم داشت- مثل اين كه براي بعضي ها از بيرون خريدي مي كرد و يا در نظافت و پاك كاري آپارتمانشان با آنها كمك مي كرد. بلاخره اين كه زياد زحمت مي كشيد و كسي هم از او راضي نبود. دل من به حالش مي سوخت. پيش خودم تصميم گرفتم تا برايش كاري بهتر ، آبرومندانه و با حقوق خوبتر پيدا كنم. بر اساس اتفاق در    اداره اي كه كار مي كردم پستي خالي شد كه در توان درب بان بود. برايش پيشنهاد كردم كه برايت كاري پيدا كرده ام اگر علاقه مند باشي مي تواني كه بيايي و شروع كني. بعد از صحبت با رييس و از اين قبيل كار ها كه تعداد داوطلبين كم هم نبود من ضمانت او را كردم و به شغل جديد كه سه برابر گذشته حقوق مي گرفت شامل شد. از اين كه حقوق خوبي دريافت مي كرد خيلي خوشحال به نظر مي رسيد ، هر وقت كه مرا مي ديد اظهار تشكر و سپاس مي كرد. رابطه دوستي مان همچنان ادامه داشت. حدود سه سال كار كرده بود و توانسته بود به زندگي اش سر و ساماني بدهد و من هم از اين كه توانسته بودم وسيلهء موفقيت يك انسان شوم پيش خودم خوشحال بودم و از خدا تشكر مي كردم. اما زماني همهء اين خوشي ها بر باد رفت كه خبر شدم اين بنده خدا در طول اين سه سال مامور زير نظر گرفتن من بوده تا تمام كارهاي مرا به بالا گذارش دهد!!

6 جدي 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

در راستای در گذشت بابای ملت!

 

 

      آورده اند در یکی از دهات مملکت دختر ( خانم ) یکی از اهالی [ که غیر اوغان بود ] همراه با آقا پسری از تبار کوچی ها که اوغان باشد بجست [ از باب جستن - هراتی ها به فرار کردن می گویند ] و بنا به نقل دیگری وی را [ به زور یا رضا ]همراه با خود بردند. چون دست والدین دختر به جایی بند نشد مایوسانه از خداوند ( ج ) صبر جمیل درخواست کردند. مدت زمانی از این ماجرا گذشت و کوچی ها بار دیگر به روستای مذکور آمدند. از آن جایی که اوغان ها همیشه آینده نگر هستند [ این نظر اکثریت اقوام می باشد و نظر شخص من نیست ] پدر داماد با تعداد دیگری از نرینه های قوم  آقای داماد و با یک راس کوسفند به رسم تاریخی  پشتانه [ مثلاْ ] برای معذرت خواهی و ایجاد روابط حسنه به خانهء دختر رفتند. پدر دختر برای به حضور پذیرفتن بستگان داماد چندان روی خوشی نشان نداد اما فرزندی را که دخترش از آقا پسر کوچی به دنیا آورده بود به بغل گرفته چنین می گفت: زما زویه ثنگه ای!!؟ ( ترجمه از پشتو به دری – بچهء من چطور استی؟ ) 

                                                                                                  چهارم اسد 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

 

ما حق می خواهیم!

 

 

      سال 1382 دانشجویان دری زبان دانشگاه کابل برای این که کلمه پوهنتون را به کلمهء دانشگاه تبدیل کنند ، هر روز تظاهرات می کردند ، البته ساحه مانور شان در همان صحن دانشگاه بود. تعداد دیگری از دانشجویان که پشتو زبان بودند از کلمه پوهنتون طرفداری می کردند که نباید این کلمه تغییر کند. این موضوع هم یاد آوری شود که سیاست مداران پشتو زبان از خورد و بزرگ نسبت به این موضوع حساسیت نشان داده و طبق معمول آنرا دسیسه ای طرح ریزی شده از بیرون قلمداد کردند.  البته تظاهرات دانشجویان دری زبان به جایی نرسید. بعد از آن در مسوده قانون اساسی - قانون گذاران-  آوردند اصطلاحات و عناوین به زبان پشتو باشد. در تعدیلاتی که در قانون اساسی مذکور آورده شد  در ماده 16 آن چنین نوشته شده است: " مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور حفظ شود. "

در دانشگاه بامیان حدوداً هفت صد دانشجو در حال تحصیل می باشند که از این تعداد در حدود ده الی پانزده نفر شان به زبان پشتو تکلم می کنند. در همین دو - سه  روز گذشته دانشجویان  این دانشگاه به خاطر مشکلاتی که دارند دست به تظاهرات زده بودند ، که شعار اصلی شان این بود " مونز اخپل حقوق غوارو " یعنی ما خواهان حقوق هستیم!! زمانی که فیلم این تظاهرات را سیاست مداران مان از تلویزیون مشاهده کردند ، بسیار خوش شده و با خود تبصره کردند: مشکلات دانشجویان دانشگاه بامیان مانند سرک کابل به بامیان حل شدنی است اما شعار شان به زبان پشتو ، در ذات خود باعث ایجاد وحدت ملی خواهد شد.

 

                                                                                            هفت سرطان 86

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

 

مردی که تنها بود!

 

       در زمانهای نه چندان دور ، یک نفر که در ده زندگی می کرد ، عاشق شد - البته چون این نوشته یک ، مضمون عشق و عاشقی نیست از شرح آن چه گذشته می گذریم - زندگی در نظرش تنگ آمد تصمیم گرفت جلای وطن کرده و به شهر برود. چند روزی در شهر سرگردان می گشت ، به هر جا  دلش می خواست سرک  می کشید. در شهر قسم ، قسم آدم بود. کوتاه ، دراز ، چاق ، لاغر ، سیاه ، سفید و انواع دیگر اما هیچکدام آنها را نمی شناخت. هر چه به مغزش فشار آورد و فکر کرد که حداقل یک نفر را باید می شناخت. فکرش به جایی قد نمی داد. شبها وقتی می خوابید باز این موضوع فکرش را مشغول می کرد که کاش یک نفر را پیدا می کرد تا او را از تنهایی در می آورد. باز به جایی نمی رسید. یک روز که طبق معمول غرق در فکر بود و بی خیال همه چیزهای اطرافش  در شهر پرسه می زد. گذارش  از نزدیک دکان انترنتی ( ویا هم انترنت کلوپ )  افتاد. به داخل که نگاه کرد ، عده ای را دید که پشت میزها نشسته به دقت به کامپوتر مقابل شان نگاه می کنند. با خود می خندند و بعض وقت هم اخم می کنند. تعجب کرد و دقیق تر شد. این جریان همچنان ادامه داشت. کنجکاوی اش گل کرد. تصمیم گرفت داخل برود و راز این معما را کشف کند. یک نفر که  تنها پشت میز نشسته بود و به جایی هم زل نزده بود ، دلیل آمدنش را سوال کرد. مرد دهاتی توضیح داد که می خواهد راز این موضوع را بداند که این آدم چه کار می کنند یک لحظه خوشحال می شوند و گاهی هم اخم می کنند. مرد تنهای پشت میز برایش توضیح داد این جا انترنت کلوپ است و این آدم هایی را که می بیند کسانی اند که پول داده اند و حالا انترنت می کنند! مرد دهاتی مانده بود که انترنت کردن دیگر چه چیزی است. مرد تنهای پشت میز متوجه شد که مرد دهاتی منظورش را نگرفته است. دست او را گرفته به نزدیک یکی از میز ها برد. نگاهی به صفحهء روشن مانیتور انداخته آنگاه توضیح داد این آدمی که این جا نشسته است ، درد دل هایش را این جا می نویسد تا دیگران بخوانند و او هم درد دل های دیگران را می خواند ، به این وسیله آدم ها از احساسات و نظریات یک دیگر شان مطلع  می شود. مرد دهاتی از وسیلهء سر میز که می تواند آدم ها را از تنهایی در بیاورد خیلی خوشش آمد. مقداری پول که در جیب داشت آنرا به مرد تنهای پشت میز داد و به راهنمایی او پشت یکی از میزها نشست.

مرد دهاتی از هر چه که دلش را به تنگ آورده بود ، نوشت. روز بعد که مراجعه کرد ، متوجه شد که نوشته هایش را کسی نخوانده است. روز ها می گذشت اما هیچ کس نوشته های او را نخوانده بود. آخر سر به مرد تنهای پشت میز مراجعه کرده توضیح داد که نوشته اش را کسی نمی خواند و او هنوز احساس تنهایی می کند. مرد تنهای های پشت میز سراغ یکی از کامپوتر ها رفته صفحهء او را باز کرد. بعد از بررسی صفحه در حالی که نیشش از خنده باز بود برای مرد دهاتی اظهار داشت که نوشته هایش خوب است اما نقض کار در این است که او اسم خودش را در ذیل نوشته نیاورده بلکه اگر می خواهد نوشته هایش خوانده شود بهتر خواهد بود ، یک اسم مونث انتخاب کند ، آنهم اگر یک اسم فرنگی باشد بهتر خواهد بود. مرد دهاتی با این دلش به این کار راه نمی داد ، اما  اقدام به انجام آن نمود. فردای آنروز وقتی صفحه خود را باز کرد متوجه شد چندین پیام برایش رسیده است. از آن روز بر تعداد کسانی که برایش پیام می فرستادند بیشتر و بیشتر می شد.

مرد دهاتی دیگر خودش را تنها احساس نمی کرد ، آدم هایی را که در شهر می دید سلام می کرد اما کسی او را به خاطر نمی آورد.   

 

                                                                                        6 سرطان  1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

روزی که حسن علی  کمرش درد می کرد!

 

     نام یکی از راننده ها حسن علی است. سه سال است که در این کمپانی کار می کند. روزهای اولی که استخدام شد ، جریان درد کمرش را همه فهمیده بودند. در همان روزها یک انگلیسی که مدیر برنامه بود نیز از مرکز آمده بود. مسئولیت این طرف آن طرف بردنش را به عهده حسن علی گذاشته بودند. در روز تعطیل آخر همان هفته مدیر برنامه  مهمان مان  شده بود و قرار بود که غذا را در اتاق بپزیم. تا پختن غذا می بایست سر مدیر برنامه را به  نوعی گرم می کردیم که حوصله اش سر نرود. هر کس به تناسب خود یک شعری تفت می داد و یکی هم که انگلیسی اش خوب کار می کرد کار ترجمه را به عهده داشت. تا این که نوبت به درد دل حسن علی رسید و جریان کمر دردش - که در این جا قابل خوب شدن نیست!

حسن علی فکر کرده بود اگر جریان کمر دردش را به مدیر برنامه طوری بیان کند که کمرش در این جا قابل خوب شدن نیست ، از طرف کمپانی حتماً او را برای تداوی به خارج می فرستند. فردای آنروز که به دفتر آمدیم ، برایمان اطلاع دادند که اول صبح " میتینگ " [ یا هم جلسه ] است. جلسه یا میتینگ آنروز در مورد کمر حسن علی برگذار گردیده بود که –  حسن علی به علت کمر درد مزمنی که دارد می تواند به کار ادامه بدهد یا نه؟!

فکر کردیم اگر دست به کار نشویم حسن علی بدبخت از کار بر طرف خواهد شد. به کسی که ترجمه می کرد حالی کردیم که بگوید: موضوع این قدرها جدی نیست. منظور حسن علی این بوده - که - چند روز رخصتی می خواهد. نتیجه این شد که به حسن علی چند روز رخصتی داده شود تا برود کمرش را تداوی کند و اگر خوب نشد آنگاه در مورد برطرفی اش تصمیم گرفته شود. چند روز بعد که حسن علی  از رخصتی آمد برایش فهماندیم که اگر خارجی در مورد کمرش سوال می کند - بگوید: حالا بهتر است.

همانطور که حدس می زدیم جلسه دایر گردید و این بار با حضور حسن علی. اول بسم الله  خارجی از حسن علی در مورد تداوی و درد کمرش سوال کرد. بدون آنکه پند و نصایح ما به گوش حسن علی کارگر افتاده باشد ، با حالتی متضرعانه و گردن کج اظهار داشت که تداوی اش بی فایده بود!! کسی که کار ترجمه را عهده دار بود ، ترجمه کرد: حسن علی می گوید – در این روزها دارو مصرف کرده و حالا بهتر شده است! با این که توانستیم جلو بر کنار شدن حسن علی را بگیریم  اما او تا همین حالا از دست ما ناراحت است که چرا واقعیت را به خارجی نگفته ایم که درد کمر او خوب شدنی نیست!!

                                                                                                 17 جون 2007           

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

تَیِِِپ بامیان

 

    در مرکز بامیان یک فرستنده رادیویی وجود دارد که با این جمله هر روز برنامه هایش یا بهتر بگویم برنامه اش را آغاز می کند: [ این جا رادیو بامیان است ، رادیوی غیر وابسته ، غیر حزبی و غیر دولتی. . . ]

این رادیو هم مانند سایر رادیوهای ملی و بین المللی که برای این ملت برنامه پخش می کنند بیشتر زمان برنامه اش را پخش موسیقی تشکیل می دهد. از آهنگ های کوچه -  بازاری گرفته الی آخر ، مثل سمفونی:      

[ ای سراچه را ببی ، آغا بچه را ببی ، جانه مرگی کورولا می دوانه. . . ]!!!

البته این رادیو ابتکاری به خرج داده که دست اندر کاران دیگر رادیو ها از این موضوع بی خبر مانده اند. به طور مثال هنگامی که کارمندان [ یا کارمند ] رادیو بامیان یک کاست شصت ( 60 ) دقیقه ای را برای پخش در تیپ ریکاردر ( به قولی هم ضبط ) می گذارند ، تا زمانی که کاست به آخر نرسیده به آن دست نمی زنند. فرق هم   نمی کند که محتوای این کاست چی باشد. جالب تر از همه این است ، اعلانی را که دکان تکثیر کننده کاست در آن قرار داده آن هم از رادیو پخش می شود. همان اعلانی را که شما هم ممکن بار ها شنیده باشید:

 [ دمعلم ظفر دوکان ، پشاور و غیره ] البته همین لحظه جمله دقیق این اعلان در خاطرم نیست. به  خاطر همین ابتکار رادیو بامیان است که اهالی دیگر به  آن رادیو بامیان نمی گویند بلکه تیپ ( ضبط ) بامیان می گویند! این جاست که به معنی غیر وابسته و غیر. . .  آدم بدرستی پی می برد.

 

                                                                                            نوزدهم جوزا - ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

نان و کتاب

 

آن شب من دعوت نبودم ، از جریان ضیافت و این چیز ها هم خبری نداشتم. حاجی گفت:

-         ما یک جا پاتوق داریم ، شب می رویم و شام را اونجا می خوریم.

من هم نپرسیده بودم: - این ( ما ) کی است؟؟

شب قبل وعده مان بود ، اما چون برای من کاری پیش آمد ، ازحاجی معذرت خواستم. من زود تر رسیدم. بعدش او هم آمد. همین که خواستیم داخل شویم ، دروازه به صورت خود کار باز شد. یک نفر موظف این کار بود.         می خواستم مسیر زینه ها را در پیش بگیرم که حاجی دستم را کشید ، یعنی که با آسانسر برویم. یک طبقه مانده به آخر از آسانسر بیرون شدیم. هدایت دست او بود.تا طبقه بالایی را از راه ، زینه ها بالا رفتیم. حاجی گفت:

- طبقه پایینی مخصوص داخلی هاست و این جا برای ما اجازه نیست.

بیرون هوا سرد بود ، اما فضای سالن گرمای مطبوعی داشت. دور تا دور سالن سر هر میز نور کمرنگی سوسو می زد که فضای سالن را شاعرانه می ساخت. بار هم در وسط قرار داشت. حاجی یکی از میز ها را انتخاب کرد البته این را هم بگویم که بین هر دو میز را  با حصیر ( چیق ) یا یک چیزی شبیه آن حایل ایجاد کرده بودند که فکر       می کردی هر میز اتاق جداگانه ای است.

مدتی که گذشت متوجه شدم همهء حاضران در سالن از دور با حاجی خوش و بشی دارند  و اگر کسی نزدیک تر آمده بود و حاجی حوصله اش را داشت مرا هم به ایشان معرفی می کرد. اتفاقاً آقای رییس انجمن هم آنجا بود که بسیار شیک و سر حال به نظر می رسید.

پرسیدم: - این جا چه خبره؟

گفت: - هیچی نگو ، فقط بگو چه می خوری؟

بعدش گارسون را صدا کرد.

دو نفر دیگر به جمع ما اضافه شده بود. همزمان ، دیگران هم سفارش غذا دادند. احساس کردم رابطه مشترکی بین

حاضران در ارتباط با خوردن غذا وجود دارد.

گفتم: صورت حساب را کس دیگری می پردازد؟

حاجی با بی خیالی گفت: - تو به این چیز ها کار نداشته باش!

گفتم: - دوست ندارم طفیلی باشم.

گفت: تو چه کار داری، فکر کن من می دهم!

گفتم: - تا ندانم ، لب به غذا نمی زنم.

دانستم که حوصله اش را سر برده ام ، گفت: - رییس انجمن می خواهد برود ، برنامه امشب برای خدا حافظی با ایشان است. برایش گفته بودم مهمان دارم. قبول نکرد. گفت ، مهمانت را هم بیار- مثل این که اخم کرده باشد گفت: حالا خیالت راحت شد!

صدای پچ ، پچ مهمانان و صدای خوردن قاشق به ظروف چینی می رساند که همه سرگردان خوردن هستند ، در ضمن یک گروه کوچک موسیقی نیز به اجرای برنامه مشغول بود.

با خود گفتم:« آقای رییس می خواهند بروند » و باز همین جمله را تکرار کردم . . .

 

سال قبل از طرف انجمن اطلاع داده بودند که قرار است انجمن چند جلد کتاب چاپ کند و از جمله کتابی نیز از من چاپ شود.

چند سالی است که یک جلد کتاب آماده چاپ دارم ، اما زمینه چاپ آن هیچگاه میسر نگردیده است. با این پیامی که از انجمن دریافت کرده بودم ، امیدوار می شدم که این بار حتما نوبت چاپ کتاب من خواهد بود. از طرف انجمن مکتوبی دریافت کرده بودم که کتابم برای چاپ کاندید شده ، چند نسخه تایپ شده  و یک نسخه دست نویس آنرا در اختیار هیات داوران قرار دهم. در صورتی که کتابم برگزیده می شد ، هزینهء چاپش را انجمن مستقیما به من    می پرداخت. با حساب و کتابی که کرده بودم امکان داشت چیزی از آن در ته جیب مان بماند.

چند ماهی که کتاب دوران بررسی خود را طی می کرد ، زهوار من هم از اضطراب این که کتابم قبول می شود یا نه ، داشت در می رفت. تا این که اطلاع دادند: کتاب شما برگزیده شده و هزینهء چاپ آن عنقریب داده خواهد شد.

قرار من با انجمن این بود: در مقابل پرداخت هزینه چاپ از سوی انجمن ، آنها امتیاز چاپ کتاب را می گرفتند. همچنان بعد از چاپ ، تعدادی از کتاب ها را من می گرفتم و ما بقی را آنها توزیع می نمودند. چیزی به نام حق القلم و این جور چیز ها وجود نداشت.

راه افتادم دنبال چاپ خانه ، تا بتوانم با کیفیت بهتر و هزینه کمتر کتابم را به چاپ برسانم. هزینهء چاپ هنوز به من نرسیده بود. هر روز انتظار آن را می کشیدم که امروز یا فردا آن را به دست خواهم آورد.

در همین حال هوای چاپ و چاپخانه غرق بودم که از یکی از آشنایانی که در انجمن بدست آورده بودم ، اطلاع یافتم که پرداخت هزینه چاپ کتاب ها به تعویق افتاده ، بودجه امسال انجمن ته کشیده   ، می ماند تا سال آینده که اگر [ فندی ] پیدا کنند!

 

باز با خود تکرار کردم ،«  پس آقای رییس می خواهند بروند»

حاجی پرسید:

- چیزی گفتی

گفتم: - نه ! نه! چیزی نگفتم.

 

دوم جوزای 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط عباس کوثری  | 

                                                        گاو

 

     ما چهار نفریم که اصطلاحاً خانه مجردی داریم. پنجرهء اتاق هایمان رو به یک مزرعه باز می شود. در کنار این مزرعه موسسه ای قرار دارد که ظاهراً –از آنجایی که من حدس می زنم –در بخش زراعت ومالداری فعالیت دارد. صبح ها که آماده رفتن به سرکار می شوم ، گاهی هم کنار پنجره می آیم. تازگی ها متوجه شده ام در گوشهء این مزرعه و در کنار دیوار بیرونی موسسه گاوی همیشه در حال چریدن است. فکر می کنم متعلق به این موسسه باشد.

روز های بعد متوجه تعدادی از اهالی شدم که با خود گاوی را همراه دارند. معلوم می شود گاوی که در مزرعه در حال چریدن است ، نر و خارجی می باشد که در این جا به آن گاو زراعتی می گویند. به همین خاطر ساکنین قریه های مجاور گاو های ماده شان را برای جفت گیری به این جا می آورند تا از این گاو خارجی نسلی اصلاح شده بگیرند. این جریان جفت گیری در صبح انجام می شود و برای این کار جایگاه مخصوصی هم ساخته اند. هــــــــــــر روز صبح چند گاو ماده در نوبت جفت گیری انتظار می کشد.گــاو ماده را در جایــــــگاه قرار می دهند و بعد گاو نر را می آورند. گاو نر با اکراه  گاو ماده را بو می کشد ، اگر خوشش آمد عمل جفت گیری انجام می شود و اگر اشتهایش نیامد پس پس می رود یعنی که تمایلی ندارد.وقتی این جریان گاو را برای دیگر دوستان هم اتاقی تعریف کردم همه خندیده گفتند: تو تازه خبر شدی ما آنرا قبلاً دیده بودیم!

در کمپانی که من کار می کنم بر علاوه کارمندان مرد ، چندین کارمند زن و دختر هم است. صبح ها که به دفتر می آییم هیچ کس تحمل و حوصله دیدن دیگری را ندارد. به ندرت اتفاق می افتد که زورکی به هم سلامی رد و بدل کنیم – منظورم زن ها و مردها است – بخصوص خانم ها که انتظار دارند دیگران باید به ایشان سلام کنند ، تازه  یک چیزی هم طلب کار هستند.

در همین روزها پیامی دریافت کردیم که یک نفر خارجی جهت باز دید از کمپانی خواهد آمد. وقتی این خبر در دفتر پخش شد همه به صرافت افتادند که بفهمند طرف مرد است یا زن! مخصوصاً بین خانم ها حساسیت خاصی نسبت به موضوع  بوجود آمده بود که بفهمند طرف مرد است یا زن! تا آن که معلوم گردید طرف مرد است ، ساعت و روزی که قرار بود بیاید مشخص شد. آنروز صبح  وقتی به دفتر آمدیم متوجه شدیم خانم ها لباس نو پوشیده و حسابی به خودشان رسیده اند. هیچ سلامی هم رد وبدل نشد. حضور مردها اصلاً برای شان ملموس نبود. یک چیز را فراموش نکرده باشم ، در آن روز های آخر بحث شدیدی بین خانم ها جریان داشت که از طرف چگونه پذیرایی شود و از آن روزی که طرف تشریف شان را مع الخیر! بردند بحت ها روی تیپ و رفتار طرف می چرخد...

شاید بپرسید موضوع گاو نر و این بابای خارجی چه ربطی به هم دارد؟! راستش من هم همین را می خواهم بگویم.

22 جدی 1385  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط عباس کوثری  |