|
پاورقی
|
||
|
یادداشت های روزانه |
این نوشته قرار بود در مجلهء سرپل به چاپ برسد اما نظر به دلایلی از چاپ باز ماند. حال در این فضای مجازی قرار دادم تا خوانندهء گرامی خود قضاوت کند. . . .
نظر به آمار منتشر شده از سوی ارگان های دولتی و موسسات بین المللی از کل جمعیت کشور 26 ( % ) در صد آن با سواد و متباقی از نعمت سواد بی بهره هستند. به یقین از این تعداد در صد کمی اهل مطالعه – کتاب خوان و روزنامه خوان - باشند. هستند اشخاصی که در سال یک بار هم کتابی را ورق نمی زنند. تا هنوز آماری منتشر نشده است و یا این که من ندیده ام که در یک روز ، در یک هفته ، یا در یک ماه چه تعداد اشخاص از روزنامه ها و نشریات منتشر شده در کشور استفاده می نمایند. به نظر نویسنده از هر صد نفر افغان ممکن یک الی دو نفر علاقه به خواندن روزنامه و یا نشریه دیگری باشد. و از همین در صد ناچیز روزنامه خوان ها تعداد بسیار اندکی با مسایل فنی و اصول روزنامه نگاری آشنایی داشته باشند. با این وجود تعداد کمی از اشخاص می توانند به نارسایی ها و نواقص چاپی یک نشریه ، روزنامه یا مجله پی ببرد. اما این نکته را نباید فراموش کرد که اشخاص فطرتاً از زیبایی خوششان می آید و لذت می برند. کودکی که تا هنوز به مکتب نرفته است با دیدن عکس های یک مجله آن را ورق می زند. وی ناخودآگاه عکس های واضح و شفاف را از عکس های مخدوش تفکیک کند. بناءً روی عکس هایی تمرکز می کند که از کیفیت بالاتری برخوردار است.
به هر حال! روی سخن من مجله سرپل و به خصوص شماره دوم آن است. در شماره اول نارسایی هایی وجود داشت و به این امید خود را قناعت دادیم که شاید در شماره بعد این نارسایی ها بر طرف شود. در شماره دوم نه تنها نارسایی ها برطرف نشد بلکه موارد دیگری از نواقص و کمبودی های دیگری نیز به آن اضافه گشت. از آن جایی که به شیوه های معمول صدای اعتراض ما به جایی نمی رسد بناءً تصمیم گرفتم تا از این طریق مراتب اعتراض خود را به گوش مراجع مربوطه برسانم و یا حد اقل خوانندگان محترم مجله متوجه شوند که مشکل در کجا بوده است! همانطوریکه قبلاً نیز متذکر شده بودم ، هزینه چاپ مجله از طرف دفتر « برنامه انکشافی سازمان ملل متحد » یا UNDP در مزار شریف پرداخت می گردد. البته این معمول تا جایی که من اطلاع دارم در بیشتر ولایات کشور انجام می شود. مطابق قراردادی که بین دفتر مذکور و مقام ولایت سرپل انجام شده است ، کار تهیه مطالب ، ویرایش ، صفحه آرایی و در دفتر مطبوعاتی مقام ولایت انجام شده و بعد از پایان کار کاپی فایل مجله به صورت سی – دی و یا به داخل فلش به نماینده دفتر UNDP که به عنوان کارشناس در دفتر مقام ولایت حضور دارد ، بعد از بررسی دقیق و مجدد صفحه به صفحه و خط به خط جهت رفع نواقص بازنگری گردیده ، تحویل می گردد تا هیچگونه مشکل باقی نمانده باشد. تا این مرحله هر گونه نقصی وجود داشته باشد دفتر مطبوعاتی مقام ولایت موظف است در رفع آن اقدام نماید. بعد از آن که کاپی صفحه آرایی شده مجله به نماینده دفتر UNDP تحویل گردید ، مسئولیت ما رفع شده و بعد از این زمان هر مشکلی که در چاپ بوجود آمده باشد به عهده دفتر مذکور می باشد. زیرا گزینش چاپ خانه و قرارداد با چاپ خانه از صلاحیت دفتر UNDP می باشد و جواب گوی چگونگی چاپ و کیفیت آن نیز به ایشان مربوط می شود. این نکته نیز قابل یاد آوری است که چاپ خانه و نماینده دفتر UNDP هیچگونه حق دخل و تصرف در مجله از قبیل تغییر دادن لوگو ، عکس ها ، تیترها ، خطوط ، نوع خط ، رنگ و دیگر موارد را ندارند. در صورتی که اگر احتمالاً این گونه مواردی پیش بیاید ، دفتر مطبوعاتی مقام ولایت حق دارد تا از نماینده دفتر UNDP که طرف قرارداد کننده با چاپ خانه است سوال نمایند.
و اما مواردی از نقایص چاپی و دخل و تصرفی که در شماره دو از طرف چاپخانه صورت گرفته است:
1. لوگوی ( سرپل ) روی جلد مجله تغییر کرده است. اگر دو شماره اول و دوم را در کنار هم قرار دهیم ، متوجه می شویم که لوگو ( کلمهء سرپل )در مجله شماره 2 نظر به لوگوی شماره اول بسیار تفاوت دارد. لوگوی شماره اول با خط بسیار زیبا نوشته شده ، نقطه های - سرپل – در جای مناسب قرار داده شده است اما لوگوی شماره 2 آن زیبایی را ندارد.
2. آرم جمهوری اسلامی افغانستان که در صفحه دو آمده است در فایلی که از طرف دفتر مطبوعاتی مقام ولایت به نماینده دفتر UNDP تحویل داده شده بود به این صورت نیست. در فایل اصلی یک آرم بزرگ با رنگ کم که تقریباً تمام صفحه را گرفته است در پشت زمینه یا بگروند قرار دارد و یک آرم کوچک با رنگ تیره تر در میان آرم بزرگ قرار داده شده بود. اما در چاپ هر دو آرم به یک اندازه رنگ داده شده است.
3. وجود صفحات سفید در ابتدا و انتهای مجله: یکی از زننده ترین و مزخرف ترین بی توجهی که چاپ خانه کرده است دو صفحه در اول و دو صفحه در آخر مجله را سفید گذاشته است که به هیچ وجه نمی توان آن را توجیه کرد. این نشان دهنده آن است که کارگران و مسئولین چاپ خانه به هیچ عنوان با کار چاپ آشنایی ندارند. و همچنان طرف قرار داد کننده چاپ خانه نیز شخص بی مسئولیت و نا آشنا به کار روزنامه نگاری و طبع و چاپ بوده است که این مجله ها را از چاپ خانه تحویل گرفته است در غیر آن چاپ خانه باید در رفع این نقیصه اقدام می کرد و یا این که موضوع چیز دیگری است که ما از آن بی خبر هستیم. بی سواد ترین افراد اگر مجله را به این صورت ببیند و ورق بزند ، از این نابخردی خنده اش خواهد گرفت چه برسد به این که آن هایی که اهل روزنامه خواندن و مجله خواندن هستند وقتی این وضعیت را ببینند چه خواهند گفت؟ هزینه ای که تمام ملت در آن سهام دار می باشند به مصرف برسد ، زمان زیادی به هدر رود و آخر سر کاغذ سفید را به مردم تحویل بدهند. از این بیشتر مسخره تر درامه ای وجود ندارد!!
علاوه بر این نارسایی ها موارد دیگری از مشکلات چاپی نیز وجود دارد که در شماره هم موجود بود ، از هم پاشیده شدن رنگ عناوین و تیترها ، کیفیت پایین عکس ها ، برش و بسته کاری نادرست اوراق. . . به هر حال هدف از یاد آوری این مطالب در قدم اول متوجه ساختن چاپ خانه به بی توجهی و دقت در کار بوده و ثانیاً متوجه ساختن نماینده دفتر UNDP که طرف قرار کننده با چاپ خانه است متوجه مسئولیت خود باشد تا زحمات ما را این گونه و به هر دلیلی( ! ) به هدر ندهد و همچنان این که خوانندگان محترم متوجه شوند که اشتباه و نقایص از چاپ بوده است نه از صفحه آرایی و دیزاین.
گر قرار باشد در شهر مست گیرند هر آنچه هست باید بگیرند
بعد از اعلان انتخاب آقای حامد کرزی به عنوان رییس جمهور آتی جمهوری اسلامی افغانستان و قبل از این که ایشان وزرای کابینه خود را گزینش و اعلان نمایند و همچنان قبل از این که تحلیف ریاست جمهوری را بجا بیاورند زمامداران غربی برنامه های کاری را به رییس جمهور پیشنهاد نمودند که گویا ایشان باید آن برنامه ها را در دستور کار دولت آینده خود قرار بدهند و هر چند برنامه های ارایه شده از لحاظ ساختار و محتوا ها مشابه هم هستند اما هر یک بر اجرای برنامهء پیشنهادی خود پافشاری نموده اذعان نمودند چنانچه آن برنامه عملی نشود از کمک ها و حمایت ها از دولت ایشان خبری نخواهد بود و الی آخر . . . این مسئله مرا به یاد دوران کودکی ام می اندازد: زمانی که در صنف های دوم و یا سوم مکتب بودم پدرم وعده می داد هر گاه در صنف ، اول نمره یا دوم نمره شوم برایم یک عراده بایسکل بخرد! از قضای روزگار آن سال در صنف حایز مقام دوم شدم و با بسیار خوشحالی به خانه آمده و تا شب منتظر ماندم که پدرم به خانه بیاید تا من جریان را برایش بگویم و او به وعده خود وفا نماید.آن شب پدرم آمد و من بی صبرانه که منتظر آمدن او بودم کاغذ نمراتم را برایش پیش کرده و گفتم که در صنف دوم نمره شده ام. . .در حالی که در دل با خود می گفتم فردا حتماً صاحب بایسکل خواهم شد ، پدرم به کاغذ نگاهی انداخته یا نیانداخته آنرا به من پس داد و خودش را به عصبانیت زده گفت: اگر دوم نمره شده ای برای خودت شده ای این به چه درد من می خورد! هر وقتی که به یک جایی رسیدی و توانستی نان خانه [ مصارف ] را فراهم نمایی آن وقت برای من ارزش دارد. . . مرور سالها به من آموخت نباید از کسی توقع داشته باشم حتی اگر پدرم باشد! چون هر وقت از کسی تقاضایی نمایی باید در مقابلش تقاضایی را هم باید برآورده کنی !
این جریان خط و نشان کشیدن های آقایان غربی که گویا آقای کرزی اگر نتواند فساد را گم کند ، اگر نتواند برای محو و نابودی مواد مخدر کاری بکند و اگر نتواند های دیگر .... ما هم سربازانمان را از این کشور خارج می کنیم و شما را به حال خودتان رها می کنیم تا باز به سرنوشت قبل از سالهای 2001 میلادی دچار شوید و اگر خواست های ما را عملی نکنید از کمک های مادی و معنوی خبری نیست و اگر به گفته های ما گوش نکنید شما را گرسنه می مانیم! این ها همه درست است چون اگر این آقایان نباشند باز ما به سر وکله هم می زنیم و باز قحط سالی و باز گرسنگی و بی کاری. . .
اول – هر نیازمندی ، وابسته گی هم در پی دارد. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم امروز وابسته شده ایم. از هر نظر! غربی ها شکم مان را سیر می کنند ، ما را آرام می کنند – چون اگر غربی ها نبودند معلوم نبود بعد از رقابت های انتخاباتی چه حال و روزی داشتیم؟ و برای مان برنامه و خط و مشی هم می سازند!
دوم – کسی نیست از این آقایان غربی بپرسد – قبل از این چه کرده اند؟ شصت فیصد کمک های وعده شده صرف مصارف خود این آقایان شده است یعنی از یک جیب گرفته اند و به جیب دیگر گذاشته اند. کمک های داده شده چه نفعی به حال عامهء مردم داشته است؟ مصارفی که صورت گرفته برای کارهای زیربنایی هزینه نشد بلکه صرف مصارف روزمره گردید ، موتر لوکس خریده شد و یا برای پرداخت اجاره بهای ساختمان های پر زرق و برق مصرف شد و یا برای سفرهای این و آن جناب به مصرف رسید. اگر حکومت داران ما این پول ها را به سرقت برده اند به قول معروف دهن جوال را خود این آقایان گرفته بودند!
سوم – حالا چه باید بکنیم؟ اگر به مرور از وابستگی ما کاسته شود – از لحاظ اقتصادی و نظامی – شاید سرنوشتی را که امروز داریم ، فردا نداشته باشیم.
این جریانی که بعضی از آقایان به خاطر بالا کشیدن پول های کلان به پای میز محاکمه کشیده می شوند ، اگر جدی باشد ممکن است جای امید واری باشد. چون اگر قانونی عمل نشود و سلیقه ای برخورد شود باز ره به جایی نخواهد برد. مثلاً این به روی فلان کلان قوم رها شود و آن به خاطر وابستگی اش به فلان کشور گناهش بخشوده شود . . . مانند رها شدن زندانیان از حبس در سالهای گذشته!
و بعد قبل از آن که بخواهند عاملین جرم را به محاکمه بکشانند باید عوامل بوجود آمدن جرم را از بین ببرند ، چه مسئله ای است همین که یک نفر وارد دستگاه دولت می شود خواهی نخواهی به فساد آلوده می شود؟؟ دستگاه دولت چنان آلوده است که به اصطلاح کامپوتری ، باید فورمت شود. یک پاک سازی حسابی از مامور پایین رتبه گرفته تا مقامات عالیه و این پاکسازی ابتدا باید از ناظرین و مجریان قانون صورت بگیرد. [ آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ]
هشت سال پیش وقتی سربازان امریکایی به افغانستان آمدند تصور مردمی که از ظلم و وحشی گری طالبان از یک طرف و خشک سالی ، قحطی و گرسنگی طبیعی از سوی دیگر در سرحد مرگ و زندگی قرار داشتند ، سربازان امریکای را فرشتگان نجات و امداد غیبی تصور می کردند که خداوند آنها را مامور ساخته تا این ملت زجر کشیده و بدبخت را از این همه مصیبت های زمینی و آسمانی برهاند. هواپیماهای امریکایی از هوا برای اهالی روستاهای دور افتاده مواد غذایی و پوشاک و برای اطفال شان اسباب بازی رها می کردند. و بر اساس اتفاق آن سالها بارش باران و برف هم چشمگیر شد و حاصلات کشاورزی روستاییان نتیجهء خوبی داد. با گذشت هر روز وضع زندگی روستاییان بهتر از قبل می شد. از کرامات دوستی امریکا نصیب شان شده بود که بعد از سالها دود و باروت تنفس کردن و خون دل خوردن از غل و زنجیر اسارت و بردگی که بر دست و پایشان زده شده بود ، خود را آزاد و رها احساس کنند و در فضای صلح و دوستی و امید به آینده نفس بکشند.
زمانی چند نگذشت ، آن هدایای آسمانی که تا دیروز امید رحمت و مرحم غم و درد هایشان بود بار دیگر پیام آور مرگ و نیستی شان شد. همان هواپیماهایی که تا دیروز برای اطفالشان اسباب بازی و سرگرمی رها می کرد اکنون خبر مرگ و نابودی را برایشان به ارمغان می آورد. یاغیان و شرارت پیشه گانی که تا سرحد نابودی از بین رفته بودند بار دیگر مانند علف های هرز سر از نو زنده شدند و روز به روز گسترش یافتند. جنگ نه تنها تمام نشد بلکه نفس دوباره یافت. امید ها به یاس مبدل گشت و امیدهایی که از قدوم این فرشتگان آسمانی نسبت به آینده در دل ها جوانه زده بود ، پژمرده گشت و آنچه را که برای آغاز زندگی دوباره در سر پرورانده بودند بیشتر از یک رویای آشفته چیز دیگری از آب در نیامد.
بار دیگر دل ملت را به این خوش داشتند که اگر این رییس جمهور - امریکا - برود و دیگری جایش را بگیرد اوضاعشان از اینی که هست حتماً بهتر می شود. در رقابت های انتخاباتی از زبان همین آقای رییس جمهور شنیده شد که سرنوشت جنگ افغانستان از اولویت های برنامهء کاری اش است. همان وعده هایی که هر رییس جمهور و هر کاندید هر پست دیگری حین رقابت های انتخاباتی می دهد! و یقینی که این ملت به وعده ها و گپ های هر خارجی دیگری دارد از جان و دل پذیرفتند که با پیروزی این یکی وضع ما هم حتماً خوب خواهد شد زیرا از آن جایی که خود وی ریشه در محرومیت دارد و غم و رنج ما را بهتر از هر کس دیگر احساس می کند بناءً حتما کاری خواهد کرد. بلاخره در امریکا کسی به ریاست جمهوری رسید که متعلق به طبقه ای از جامعه است که تا نیم قرن قبل از بسیاری از حقوق مدنی و شهروندی محروم بود. بسیاری از مردم این جا که چه – بلکه از مردم دنیا به این انتخاب دقیق و عادلانه شادمانی کردند و جشن گرفتند. و حال با گذشت چیزی در حدود یک سال که از زمامداری آقای اوباما می گذرد نه تنها در وضعیت کشور ما تغییر مثبتی رونما گردید بلکه وضع از آنچه که بود بدتر و وخیم تر هم شده است. فقر ، گرسنگی و بی کاری بی داد می کند ، جنگ روز به روز گسترش پیدا می کند و آقای اوباما به خاطر طرح ها و برنامه هایی که دارد حایز جایزهء صلح نوبل شده است! سوالی که یک افغانی ممکن است هیچگاه از خود نپرسد این است -: از پیروزی آقای اوباما که ما این همه خرسندی و شادمانی کردیم چه نصیب مان شد که حالا از جایزهء صلح نوبلی که به خاطر طرح ها و برنامه هایشان بدست آورده است نصیب مان خواهد شد!؟
مدتی است که سر و صدای فساد در دولت بالا گرفته است! هر جایی که بروید بحث و گفتگوها روی همین مقوله است. از دلاک و بقال بگیر تا الی آخر! فکر می کنی ملت کدام چیز نو و تازه ای را کشف کرده باشد. مشکل آدم عقب مانده همین است ، اول یک چیز را نمی فهمد بعد که فهمید دیگر ایلا ( رها ) کردنی اش نیست ، مرتب با خود تکرار می کند - شاید به این خاطر که آن را یقین کند! هر چند رشوت و اختلاس چیز تازه ایی در بین این ملت و حکوماتشان نبوده و نیست که به این تازه گی ها کشف شده باشد ، تا این ملت و دولت بوده هم رشوت وجود داشته و هم اختلاس! منتها تفاوتی که این دوره با دوره های قبل دارد مانند همان جریان کفن دزد پسر و کفن دزد پدر است! ملت بارها گفت ، صدای خود را بلند کرد ، فریاد زد ، ناله کرد ، شیون کرد اما کجا بود گوش شنوا!؟ اگر قبل از این به این آقایان حکومت می گفتید در دستگاه شما فساد است ، رشوت است ، اختلاس است ، باند بازی است ، واسطه و رابطه حاکم است ، سوء استفاده کردن ها از بیت المال بی داد می کند به هیچوجه قابل پذیرش نبود اگر زنجیر و زولانه تان نمی کردند حتماً کاری می کردند که از گفتن خود پشیمان می شدید!حالا رییس جمهور خود می گوید ، به صراحت اعتراف می کند که حکومتش دچار فساد بوده است ، رییس جمهور در حضور صدها نمایندهء خارجی اذعان می کند که در حکومتش فساد است . . .و آن هم به این خاطر که کشور های کمک کننده وادارش کرده اند! کشور های کمک کننده شرط گذاشته اند در صورتی به کمک هایشان ادامه می دهند که دولت افغانستان با فساد مبارزه کند در صورتی نیروی نظامی بیشتری به افغانستان می فرستند که رییس جمهور اشخاص فاسد را از حکومت خود دور کند . . . با آن که رییس جمهور با آرای مستقیم مردم برگزیده شده است اما این مسئله تحت فشار بودن به خاطر مبارزه با فساد از طرف کاخ سفید نشینان نشان می دهد که چه فاصله زیادی بین دولت و ملت افغانستان وجود دارد فاصله ای که مشکلات ملت افغانستان ابتدا باید به کاخ سفید برسد و بعد از طریق آنان به زمامداران و حکومتیان ابلاغ شود تا این کار را بکنند و یا آن کار را نکنند! تا زمانی که بین دولت و ملت فاصله وجود داشته باشد و دولت به جای آن که به خواست ملت خود تن در دهد به درخواست های دیگران توجه نماید نه تنها مشکلات حل نخواهد شد که بیشتر هم خواهد شد. هشت سال پیش دولت مشکلات اندکی پیش رو داشت که می توانست در مدت زمان کوتاهی آنرا از پیش پای خود بردارد اما عدم توجه به مشکلات و درخواستهای مردم باعث شد تا مشکلات دولت سال به سال افزایش یابد. چون کسانی را که آقای رییس جمهور به عنوان کارگزاران خود در ولایات ، ولسوالی ها و . . . برگزیده بود همان اشخاصی بودند که در گذشته بر گردهء مردم سوار بودند ، همان کسانی بودند که دمار از روزگار مردم درآورده بودند بناءً این اشخاص بجای آن که به فکر مشکلات و مصایب مردم می بودند به فکر پر کردن جیب خود شدند ، آنها باعث شدند تا فاصله ملت با دولت بیشتر شود آنها بودند که باعث شدند مشکلات مردم سر جای خودش باقی بماند و سال به سال افزایش بیابد. حال که جناب رییس جمهور متوجه نارسایی های دولت گذشته خود شده است کارگزارانی را که بر می گزیند نه بر اساس آشنایی و رابطه و معرفی باشد بلکه به اساس شایستگی ، لیاقت ، احساس مسئولیت ، قانونمندی ، احساس مردم دوستی و وطن دوستی اش باشد.
انسان جهان سومی و انسان برتر غربی
روزنامهء واشنگتن پست - مورخ 19 فبروری – مطلبی تحت عنوان : [ امریکا خسارات ناشی از تلفات جنگ را برای افغان ها می پردازد ] آورده است: قطعات نظامی امریکا که در ولایت هلمند می جنگند، در بدل تلفات ، زخمیان و خساراتی که از طرف قوای امریکا بر افراد ملکی در جریان جنگ وارد می گردد، یک سیستم جبران خساره را ایجاد نموده است . . . و در ادامه این گزارش معیاری که برای خسارات وارد آمده در نظر گرفته شد است ، به این صورت ذکر گردیده است: در بدل تلف شدن یک طفل ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ دالر پرداخته می شود. در بدل از دست دادن پا و یا جراحات دیگر ۶۰۰ تا ۱۵۰۰ دالر پرداخته می شود. در بدل از بین رفتن موتر ۵۰۰ تا ۲۵۰۰ دالر داده می شود. و در بدل خساره رسیدن به زمین های دهاقین ۵۰ تا ۲۵۰ دالر کمک صورت می گیرد. . . .
از سال 2001 که نیروهای ناتو و امریکا در خاک افغانستان پیاده شده اند ، هر روز شاهد تلفات افراد ملکی بوده ایم و آمار دقیقی در دست نیست که از آن زمان تا زمان نشر این گزارش چه تعداد افراد ملکی بر اثر حملات هوایی و یا زمینی نیروهای امریکایی و ناتو جان های خود را از دست داده اند. از سال 2001 تا پایان سال 2009 نیروهای امریکا و ناتو حملات زیادی را علیه مخالفین دولت افغانستان سازماندهی کرده اند ، اما تمامی این حملات به وسعت و بزرگی عملیات مسمی به " مشترک " که در شهرستان های مارجه و نادعلی در حال انجام است ، نبوده است. و آنچه از گفته های فرماندهان جنگ شنیده شده است این عملیات تا روشن شدن یک نتیجهء نهایی همچنان ادامه خواهد داشت. و یا به این معنا که امریکایی ها و نیروهای ناتو تمام توان و نیروی خود را به کار انداخته اند تا به اصطلاح کار طالبان را یکسره کنند. بناءً در یک چنین عملیاتی که هم از نظر زمانی و هم از نظر وسعت و بزرگی منطقه و نیرو نظر به عملیات های گذشته تفاوت خواهد داشت ، آمار تلفات افراد ملکی هم بالا خواهد رفت. فرماندهان این عملیات با در نظر داشت این مسئله خواسته اند قبل از وقت سر و صدای زمامداران حکومت افغانستان ، مجامع بین المللی و حقوق بشر و همچنان رسانه ها را بسته باشند که اگر آمار تلفات در این عملیات بالا برود توجیهی داشته باشند که خون بهای آن عده از اشخاص که جان های خود را از دست می دهند پرداخت خواهد شد. نکتهء دیگری که در این سیستم به اصطلاح جبران خسارت قابل دقت است ، این است که در مورد تلفاتی که قبل از این اعلان بوقوع پیوسته است معلومات داده نشده است که آیا آنها هم شامل این پروسه می شوند یا خیر؟ در گذشته هر گاه افراد ملکی در حملات هوایی و یا زمینی تلف شده اند تنها با یک اظهار تاسف از کنار آن گذشته اند. و نکتهء دیگر که در این اعلان روشن نشده است ، این که آیا این جبران خسارت تنها به ساکنان مارجه و نادعلی پرداخت می شود یا به هر خسارت دیدهء دیگر در مناطقی غیر از هلمند هم پرداخت خواهد شد؟ این در حالی است که تعدادی از هموطنان بی گناه ما در مربوطات ولایت دایکندی از اثر حملهء هوایی نیروهای امریکایی بعد از این اعلان به شهادت رسیده اند.
روی دیگر ورق –گفتگوهایی که بین دولتین امریکا و لیبی در سال 2003 صورت گرفت ، لیبی دست داشتن در انفجار هواپیمایی که بر فراز شهر لاکربی اسکاتلند در سال 1988 سقوط کرده بود ، را پذیرفت و به بازمندگان قربانیان این سانحه ، هر نفر مبلغی هشت میلیون دالر پرداخت کرد که موجب رضایت خاطر امریکاییان واقع نشد و قرار شد دو میلیون دالر دیگر نیز اضافه شود. حال اگر امریکایی ها هواپیمایی از یک کشور جهان سومی را سقوط داده باشند – هوا پیمای ایرانی که بر فراز خیلج فارس توسط کشتی های جنگی امریکا سقوط داده شد – چه مقدار خسارت باید پرداخت کرده باشند؟؟! به زعم انسان غربی این طبیعی است که انسان جهان سومی ارزشش بسا کمتر از یک انسان متمدن غربی است!! و شاید هیچ بهایی نداشته باشد و انسان فقیر افغانی چون شدیداً نیازمند و درمانده است خون بهایش بیشتر از 1500 – 1000 دالر بیشتر نخواهد بود!
سالنگ ...
نظر به آخرین اخبار گزارش شدهء خبرگزاری ها آمار تلفات حادثهء برف کوچ ( بهمن ) در سالنگ به یک صد و هفتاد نفر رسید و تعداد مجروحین و آسیب دیدگان نیز چیزی در همین حدود و یا زیاد تر از این اعلان شده است. با این که هر سال در فصول زمستان و ماه های اول بهار چنین حوادثی در این مسیر رخ داده است اما هیچکدام به گستردگی و عمق فاجعهء دوشنبه 19 دلو نبوده است. بعد از نشر اعلان این فاجعه با آن که نیروهای متعددی از جمله ارتش ، پلیس ، نیروهای خارجی و اهالی به کمک و نجات آسیب دیدگان شتافتند اما تلاش آن ها نظر به دلایل مختلف نتوانست از عمق و گستردگی فاجعه بکاهد. آمار بالای تلفات و ضایعات این حادثه باعث شده است تا انگشت انتقاد مبنی بر عدم آمادگی های قبلی ، بی توجی ، اهمال و تاخیر در اقدام به وقت - به طرف مسئولین و ارگان های ذی ربط دراز شود.
برای روشن شدن این مسئله لازم است به گذشته برگردیم و کمی دقیق تر این موضوع را به بررسی بگیریم. شاهراه شمال به جنوب که از بین قله های سربه فلک کشیده و برف گیر هندوکش می گذرد که از نظر سوق الجیشی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. بعد از هجوم ارتش سرخ به کشور باز نگهداشتن این شاهراه از اولویت های دولت های وقت بود. به همین خاطر تعدادی از نیروهای داخلی و اشغالگر در مسیر این شاهراه مستقر شده بودند تا از نظر امنیتی این مسیر را مصئون نگهداشته باشند و هم ازلحاظ تخنیکی نیروی ویژه ای تحت نام " قوهء کار " از گذشته ها وظیفه داشت که این جاده را از لحاظ تخنیکی نظارت و مراقبت کنند. بعد از خروج نیروهای اشغالگر و شروع جنگ های تنظیمی قسمت هایی از این گذرگاه تخریب گردید که با تغییر نظام و شروع دور جدید در کشور ، نقاط تخریب شده مرمت گردید. پروژهء شاهراه شمال به جنوب از طریق سلسله کوه های هندوکش ، در حدود سالهای میانی دههء چهل خورشیدی توسط شوروی ها که در حدود بیست سال به درازا کشید ، تکمیل گردید و از آن زمان تا کنون این جاده در دست استفاده ترانسپورت کشور بوده است البته با در نظر داشت این موضوع که در زمان جنگ های تنظیمی چند سالی این مسیر مسدود بود. بعد از آن که کاروان های تدارکاتی ناتو و نیروهای نظامی دیگر کشورهای در حال جنگ با مخالفین دولت از مسیر پاکستان به افغانستان مورد حملات متعدد و مکرر شورشیان قرار گرفت میسر اکمالاتی این نیرو ها از جنوب به شمال تغییر یافت. قطار های اکمالاتی نیروهای ناتو از طریق خاک روسیه ، قزاقستان ، تاجیکستان و ازبکستان توسط راه آهن به مرزهای افغانستان می رسد و از بندرهای شیر خان ، حیرتان و از طریق این شاهراه به مرکز انتقال پیدا می کند. همچنان امنیت نسبی این گذرگاه باعث شده است بازرگانانی که در گذشته کالاهای تجارتی شان را از بندر اسلام قلعه و تورغندی در هرات به کشور وارد و یا از کشور صادر می کردند تغییر مسیر داده از ایران به ترکمنستان و سپس به کشور و یا بالعکس داخل و خارج کنند و علاوه بر این کالاهایی که از چین ، آسیای میانه و روسیه وارد می شود عمدتاً از بندرهای آقینه ، حیرتان و شیرخان صورت می گیرید.
راه های تدارکاتی به منزلهء شاهرگ حیاتی یک کشور در حال جنگ محسوب می شود. امروزه جادهء شمال به جنوب که در حال حاضر به آن شاهراه اطلاق می شود به منزلهء شاهرگ حیاتی دولت به حساب می آید هم از لحاظ راه تدارکاتی وسایل و ادوات جنگی و هم به از لحاظ راه تدارکاتی مواد اساسی مانند سوخت و مواد غذایی بر علاوه این که این شاهراه تا کنون از یک امنیت نسبی نیز برخوردار بوده است. زمانی که این شاهراه از لحاظ تدارکاتی برای دولت این چنین دارای اهمیت است بر خلاف تصور از طرف دولت چندان توجه ای برای بالا برددن کیفیت آن صورت نگرفته است که این شاهراه را به سطح استاندارد برساند. استاندارد نبودن این جاده باعث بروز ده ها و شاید صد ها حادثه گردیده است که یکی هم حادثهء اخیر در قسمت سالنگ جنوبی است.
ازدحام وسایط ترانسپورتی و کندی حرکت : در حالی که این جاده در چهل سال قبل برای حمل و نقل داخلی در نظر گرفته شده بود اما امروز به یک شاهراه بین المللی تبدیل شده است. تردد انبوه وسایط ترانسپورتی ، کم عرض بودن جاده ، غیر استاندارد بودن آن به عنوان یک شاهراه ، عدم رعایت اصول رانندگی و نا دیده گرفتن حق تقدم توسط رانندگان ، موجودیت وسایط فرسوده و مستهلک ، بار بیش از ظرفیت بالای وسایط ، عدم وجود پارکینگ های کنار جاده ای ، عدم موجودیت علایم کافی راهنمایی و رانندگی ، وجود شکستگی و تخریب پراکندهء قسمت های زیادی از این جاده و ده ها عامل دیگر باعث شده است که حرکت بر روی این جاده به کندی صورت بگیرد.یکی از دلایل بوجود آمدن فاجعهء 19 دلو ازدحام وسایط و کندی حرکت می تواند باشد.
تخریت موانع سقوط بهمن ( برف کوچ ): موضوع دیگری که از اهمیت بالایی در این مسئله برخوردار است ، تخریب و برداشتن خاک و سنگ های دامنه کوه ها در کناره جاده می باشد. هر چند که من نویسنده به طور دقیق از محل سقوط بهمن آگاهی ندارم اما در گذشته زمانی که از این مسیر عبور می کردم متوجهء دامنهء رشته کوه هایی می شدم که افراد در حال کندن سنگ و خاک از آن جا بودند. هنگامی که شوروی ها این جاده و یا گذرگاه را می ساخته اند ، در نقاطی که احتمال حرکت بهمن یا برف کوچ می رفته ، موانع ایجاد نموده اند و یا همان دالان هایی که اصطلاحاً به آن گالری می گویند را ایجاد کردند ، هنگامی که بهمن از کوه سرازیر می شود از روی آن گذشته و به طرف دره ها سرازیر می گردد. اما در این اواخر – چند سال قبل - وقتی که شرکت های قرار داد کننده جاده مذکور را ترمیم می کردند بعضی از این موانع را که صدمه دیده و در حال فروپاشی بود ، برداشتند و این در حالی است که به جای موانع قبلی ، موانع جدید ایجاد نگردید و همچنان در زمان کار باز سازی جاده مذکور از دامنهء کوه ها که در مجاورت جاده قرار داد به مقدار زیادی خاک و سنگ برداشته شده است که هنوز هم توسط اهالی این کار جریان دارد. و نکتهء دیگر از بین رفتن اشجار و گیاهانی است که در گذشته به وفور بر روی این کوه روییده بودند و توسط اداره جنگل بانی مواظبت و نگهداری می شد. در ایام حکومت های محلی این اشجار توسط اهالی قطع شده اند. همین اشجار در نگهداری برف تاثیر به سزایی دارد که با نبود آن کوه ها حالت لغزنده ای به خود گرفته و باعث سرازیر شدن توده های برف می گردد.
عدم موجودیت دستگاه های هواشناسی و وسایط روبندهء برف: پیش بینی از وضعیت آب و هوا امروز یک امر معمول و پیش پا افتاده در اکثر کشورها است. پیشرفت علم و تکنالوژی باعث شده است که بشر قبل از وقوع زلزله ، طوفان ، سیلاب و حوادث دیگر طبیعی اطلاع بدست بیاورد و یا پیش بینی نماید. و توانسته است به کمک دانش و وسایل تخنیکی پیشرفته از تلفات انسان ها جلو گیری کند و یا آن را به حداقل برساند. موجودیت وسایط دیزلی در سرمای سالنگ منحای بیست و پنج درجهء سانتیگراد که باعث یخ زدگی انجین این وسایط گردید عامل دیگری بود که به گستردگی فاجعه وسعت بخشید. و هم به درستی اطلاع ندارم که در این ساحه چیزی به نام ادارهء هوا شناسی وجود دارد یا خیر!؟ اگر اداره هواشناسی در این نقطه وجود داشته است با پیش بینی قبل از وقت وقوع طوفان و اطلاع آن به مسئولین امنیتی سالنگ حد اقل مانع تردد عراده جات مسافر بری می شد.
تاخیر ادارات مربوطه برای کمک به حادثه دیدگان: بدون شک یکی از مشکلات جامعه ما بروکراسی و یا دیوان سالاری ، کاغذ بازی و غیره است. در حالی که دولت تصمیم به مبارزه با فساد را دارد ، همین مسئله دیوان سالاری یکی از عوامل گسترش فساد در ادارات دولتی می باشد. بر فرض محال اگر ادارات مربوطه در امر اقدام کمک به حادثه دیدگان تاخیر کرده باشند باز هم همین موضوع دیوان سالاری و کاغذ پرانی باعث تاخیر در عملکرد آنها شده است.
عدم آمادگی : جلو گیری از وقوع حوادث امری ناشدنی و غیر ممکن است اما برای پرهیز از مواجه شدن با حادثه می توان راه هایی راجستجو کرد که از جمله اطلاع رسانی و آگاه ساختن افراد است. و یا آمادگی با در اختیار داشتن تجهیزات و وسایلی که بتوان به کمک آسیب دیدگان شتافت.
آلترناتیف: در گذشته و زمانی که راه سالنگ مسدود بود ، مسافرین از مسیر دوشی ، دره شکاری ، بامیان و دره غوربند به مرکز آمد و شد می کردند. این مسیر با آن که تا حدودی طولانی تر از مسیر سالنگ است اما می تواند در زمستان بسا ایمن تر از مسیر سالنگ باشد. در گذشته یکی از دو گزینهء شاهراه کابل ، بامیان و هرات مسیر دره غوربند کوتل شیبر و بامیان بود و مسیر دیگر میدان شهر ، سیاه خاک از مسیر شهرستان های جلریز و تکانه به بامیان و الی هرات بود که احداث مسیر دومی را دولت روی دست گرفت از طرفی مدتی هم روی پروژه اولی کار انجام می شد و بعداً شایع شد که تعدادی از شرکت هایی که با دولت قرار داد اسفالت جاده از پل متک تا کوتل شیبر را گرفته بودند، پول دولت را به جیب زده کار را در نیمه رها کردند و راه کشورهای غربی را در پیش گرفتند و این راه همچنان خاکی و یا خامه باقی ماند. امید است از اثر فاجعهء 19 دلو زمامداران و مسئولین محترم راه چاره ای بجویند تا چنین حوادثی بار دیگر تکرار نشود.
در باب دموكراسي
در جايي كه قرار داشتيم خيابان نزديك بود و صداهاي گوناگوني به گوش مي رسيد. ناگهان صداي عرعر خري بلند شد. حدس زده مي شد زير پنجرهء همان اتاقي باشد كه من و دوستم نشسته بوديم. صداي غراي خر بسيار واضح و دلخراش بود.
با اوج گرفتن عرعر خر متوجه دوستم شدم كه گوش هايش تيز شده و نيشخندش هر لحظه به طرف بناگوشش در حال پيشروي است. متعجبانه در مورد خنده اش سوال كردم. با دست اشاره كرد ، خاموش باشم. آهسته آهسته عرعر خر از اوج می نشست همچنان از هيجان دوستم نيز كاسته شد. بار ديگر دليل هيجان و سرورش را جويا شدم.
آنچنان كه از خوشحالي صورتش طراوت گرفته بود ، گفت: آزادي يعني اين! به اين مي گويند آزادي بيان! ببين دموكراسي چقدر خوب است هر كس مي تواند به همين راحتي به ابراز عقيده اش بپردازد…
درب بان
سال هايي كه در كابل زندگي مي كردم ، يك بنده خدايي درب بان آپارتماني بود كه من در آن سكونت داشتم. چون تنها بودم شام را بيرون مي خورم و اكثر اوقات دير وقت به آپارتمانم مي آمدم. براي اين كه درب بان مذكور غُر غُر نكند هميشه همراهش خوش و بشي مي كردم و از دلش در مي آوردم ، كم كم با هم دوست شده بوديم. گاهي كه حوصله اش را داشت پيشنهاد مي كرد در اتاقش كه در طبقه زيرين ساختمان بود با هم چايي بخوريم كه پيشنهادش را رد نمي كردم - اگر چه كار هم مي داشتم. روزگار خوبي نداشت ، خانواده اش منتظر اين بودند تا حقوقي كه از نگهباني مي گيرد برايشان بفرستد تا آنها آنرا مصرف زندگي شان كند. علاوه بر اين درب بان كارهاي اضافه كاري هم داشت- مثل اين كه براي بعضي ها از بيرون خريدي مي كرد و يا در نظافت و پاك كاري آپارتمانشان با آنها كمك مي كرد. بلاخره اين كه زياد زحمت مي كشيد و كسي هم از او راضي نبود. دل من به حالش مي سوخت. پيش خودم تصميم گرفتم تا برايش كاري بهتر ، آبرومندانه و با حقوق خوبتر پيدا كنم. بر اساس اتفاق در اداره اي كه كار مي كردم پستي خالي شد كه در توان درب بان بود. برايش پيشنهاد كردم كه برايت كاري پيدا كرده ام اگر علاقه مند باشي مي تواني كه بيايي و شروع كني. بعد از صحبت با رييس و از اين قبيل كار ها كه تعداد داوطلبين كم هم نبود من ضمانت او را كردم و به شغل جديد كه سه برابر گذشته حقوق مي گرفت شامل شد. از اين كه حقوق خوبي دريافت مي كرد خيلي خوشحال به نظر مي رسيد ، هر وقت كه مرا مي ديد اظهار تشكر و سپاس مي كرد. رابطه دوستي مان همچنان ادامه داشت. حدود سه سال كار كرده بود و توانسته بود به زندگي اش سر و ساماني بدهد و من هم از اين كه توانسته بودم وسيلهء موفقيت يك انسان شوم پيش خودم خوشحال بودم و از خدا تشكر مي كردم. اما زماني همهء اين خوشي ها بر باد رفت كه خبر شدم اين بنده خدا در طول اين سه سال مامور زير نظر گرفتن من بوده تا تمام كارهاي مرا به بالا گذارش دهد!!
6 جدي 1386
در راستای در گذشت بابای ملت!
آورده اند در یکی از دهات مملکت دختر ( خانم ) یکی از اهالی [ که غیر اوغان بود ] همراه با آقا پسری از تبار کوچی ها که اوغان باشد بجست [ از باب جستن - هراتی ها به فرار کردن می گویند ] و بنا به نقل دیگری وی را [ به زور یا رضا ]همراه با خود بردند. چون دست والدین دختر به جایی بند نشد مایوسانه از خداوند ( ج ) صبر جمیل درخواست کردند. مدت زمانی از این ماجرا گذشت و کوچی ها بار دیگر به روستای مذکور آمدند. از آن جایی که اوغان ها همیشه آینده نگر هستند [ این نظر اکثریت اقوام می باشد و نظر شخص من نیست ] پدر داماد با تعداد دیگری از نرینه های قوم آقای داماد و با یک راس کوسفند به رسم تاریخی پشتانه [ مثلاْ ] برای معذرت خواهی و ایجاد روابط حسنه به خانهء دختر رفتند. پدر دختر برای به حضور پذیرفتن بستگان داماد چندان روی خوشی نشان نداد اما فرزندی را که دخترش از آقا پسر کوچی به دنیا آورده بود به بغل گرفته چنین می گفت: زما زویه ثنگه ای!!؟ ( ترجمه از پشتو به دری – بچهء من چطور استی؟ )
چهارم اسد 1386
ما حق می خواهیم!
سال 1382 دانشجویان دری زبان دانشگاه کابل برای این که کلمه پوهنتون را به کلمهء دانشگاه تبدیل کنند ، هر روز تظاهرات می کردند ، البته ساحه مانور شان در همان صحن دانشگاه بود. تعداد دیگری از دانشجویان که پشتو زبان بودند از کلمه پوهنتون طرفداری می کردند که نباید این کلمه تغییر کند. این موضوع هم یاد آوری شود که سیاست مداران پشتو زبان از خورد و بزرگ نسبت به این موضوع حساسیت نشان داده و طبق معمول آنرا دسیسه ای طرح ریزی شده از بیرون قلمداد کردند. البته تظاهرات دانشجویان دری زبان به جایی نرسید. بعد از آن در مسوده قانون اساسی - قانون گذاران- آوردند اصطلاحات و عناوین به زبان پشتو باشد. در تعدیلاتی که در قانون اساسی مذکور آورده شد در ماده 16 آن چنین نوشته شده است: " مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور حفظ شود. "
در دانشگاه بامیان حدوداً هفت صد دانشجو در حال تحصیل می باشند که از این تعداد در حدود ده الی پانزده نفر شان به زبان پشتو تکلم می کنند. در همین دو - سه روز گذشته دانشجویان این دانشگاه به خاطر مشکلاتی که دارند دست به تظاهرات زده بودند ، که شعار اصلی شان این بود " مونز اخپل حقوق غوارو " یعنی ما خواهان حقوق هستیم!! زمانی که فیلم این تظاهرات را سیاست مداران مان از تلویزیون مشاهده کردند ، بسیار خوش شده و با خود تبصره کردند: مشکلات دانشجویان دانشگاه بامیان مانند سرک کابل به بامیان حل شدنی است اما شعار شان به زبان پشتو ، در ذات خود باعث ایجاد وحدت ملی خواهد شد.
هفت سرطان 86
مردی که تنها بود!
در زمانهای نه چندان دور ، یک نفر که در ده زندگی می کرد ، عاشق شد - البته چون این نوشته یک ، مضمون عشق و عاشقی نیست از شرح آن چه گذشته می گذریم - زندگی در نظرش تنگ آمد تصمیم گرفت جلای وطن کرده و به شهر برود. چند روزی در شهر سرگردان می گشت ، به هر جا دلش می خواست سرک می کشید. در شهر قسم ، قسم آدم بود. کوتاه ، دراز ، چاق ، لاغر ، سیاه ، سفید و انواع دیگر اما هیچکدام آنها را نمی شناخت. هر چه به مغزش فشار آورد و فکر کرد که حداقل یک نفر را باید می شناخت. فکرش به جایی قد نمی داد. شبها وقتی می خوابید باز این موضوع فکرش را مشغول می کرد که کاش یک نفر را پیدا می کرد تا او را از تنهایی در می آورد. باز به جایی نمی رسید. یک روز که طبق معمول غرق در فکر بود و بی خیال همه چیزهای اطرافش در شهر پرسه می زد. گذارش از نزدیک دکان انترنتی ( ویا هم انترنت کلوپ ) افتاد. به داخل که نگاه کرد ، عده ای را دید که پشت میزها نشسته به دقت به کامپوتر مقابل شان نگاه می کنند. با خود می خندند و بعض وقت هم اخم می کنند. تعجب کرد و دقیق تر شد. این جریان همچنان ادامه داشت. کنجکاوی اش گل کرد. تصمیم گرفت داخل برود و راز این معما را کشف کند. یک نفر که تنها پشت میز نشسته بود و به جایی هم زل نزده بود ، دلیل آمدنش را سوال کرد. مرد دهاتی توضیح داد که می خواهد راز این موضوع را بداند که این آدم چه کار می کنند یک لحظه خوشحال می شوند و گاهی هم اخم می کنند. مرد تنهای پشت میز برایش توضیح داد این جا انترنت کلوپ است و این آدم هایی را که می بیند کسانی اند که پول داده اند و حالا انترنت می کنند! مرد دهاتی مانده بود که انترنت کردن دیگر چه چیزی است. مرد تنهای پشت میز متوجه شد که مرد دهاتی منظورش را نگرفته است. دست او را گرفته به نزدیک یکی از میز ها برد. نگاهی به صفحهء روشن مانیتور انداخته آنگاه توضیح داد این آدمی که این جا نشسته است ، درد دل هایش را این جا می نویسد تا دیگران بخوانند و او هم درد دل های دیگران را می خواند ، به این وسیله آدم ها از احساسات و نظریات یک دیگر شان مطلع می شود. مرد دهاتی از وسیلهء سر میز که می تواند آدم ها را از تنهایی در بیاورد خیلی خوشش آمد. مقداری پول که در جیب داشت آنرا به مرد تنهای پشت میز داد و به راهنمایی او پشت یکی از میزها نشست.
مرد دهاتی از هر چه که دلش را به تنگ آورده بود ، نوشت. روز بعد که مراجعه کرد ، متوجه شد که نوشته هایش را کسی نخوانده است. روز ها می گذشت اما هیچ کس نوشته های او را نخوانده بود. آخر سر به مرد تنهای پشت میز مراجعه کرده توضیح داد که نوشته اش را کسی نمی خواند و او هنوز احساس تنهایی می کند. مرد تنهای های پشت میز سراغ یکی از کامپوتر ها رفته صفحهء او را باز کرد. بعد از بررسی صفحه در حالی که نیشش از خنده باز بود برای مرد دهاتی اظهار داشت که نوشته هایش خوب است اما نقض کار در این است که او اسم خودش را در ذیل نوشته نیاورده بلکه اگر می خواهد نوشته هایش خوانده شود بهتر خواهد بود ، یک اسم مونث انتخاب کند ، آنهم اگر یک اسم فرنگی باشد بهتر خواهد بود. مرد دهاتی با این دلش به این کار راه نمی داد ، اما اقدام به انجام آن نمود. فردای آنروز وقتی صفحه خود را باز کرد متوجه شد چندین پیام برایش رسیده است. از آن روز بر تعداد کسانی که برایش پیام می فرستادند بیشتر و بیشتر می شد.
مرد دهاتی دیگر خودش را تنها احساس نمی کرد ، آدم هایی را که در شهر می دید سلام می کرد اما کسی او را به خاطر نمی آورد.
6 سرطان 1386
روزی که حسن علی کمرش درد می کرد!
نام یکی از راننده ها حسن علی است. سه سال است که در این کمپانی کار می کند. روزهای اولی که استخدام شد ، جریان درد کمرش را همه فهمیده بودند. در همان روزها یک انگلیسی که مدیر برنامه بود نیز از مرکز آمده بود. مسئولیت این طرف آن طرف بردنش را به عهده حسن علی گذاشته بودند. در روز تعطیل آخر همان هفته مدیر برنامه مهمان مان شده بود و قرار بود که غذا را در اتاق بپزیم. تا پختن غذا می بایست سر مدیر برنامه را به نوعی گرم می کردیم که حوصله اش سر نرود. هر کس به تناسب خود یک شعری تفت می داد و یکی هم که انگلیسی اش خوب کار می کرد کار ترجمه را به عهده داشت. تا این که نوبت به درد دل حسن علی رسید و جریان کمر دردش - که در این جا قابل خوب شدن نیست!
حسن علی فکر کرده بود اگر جریان کمر دردش را به مدیر برنامه طوری بیان کند که کمرش در این جا قابل خوب شدن نیست ، از طرف کمپانی حتماً او را برای تداوی به خارج می فرستند. فردای آنروز که به دفتر آمدیم ، برایمان اطلاع دادند که اول صبح " میتینگ " [ یا هم جلسه ] است. جلسه یا میتینگ آنروز در مورد کمر حسن علی برگذار گردیده بود که – حسن علی به علت کمر درد مزمنی که دارد می تواند به کار ادامه بدهد یا نه؟!
فکر کردیم اگر دست به کار نشویم حسن علی بدبخت از کار بر طرف خواهد شد. به کسی که ترجمه می کرد حالی کردیم که بگوید: موضوع این قدرها جدی نیست. منظور حسن علی این بوده - که - چند روز رخصتی می خواهد. نتیجه این شد که به حسن علی چند روز رخصتی داده شود تا برود کمرش را تداوی کند و اگر خوب نشد آنگاه در مورد برطرفی اش تصمیم گرفته شود. چند روز بعد که حسن علی از رخصتی آمد برایش فهماندیم که اگر خارجی در مورد کمرش سوال می کند - بگوید: حالا بهتر است.
همانطور که حدس می زدیم جلسه دایر گردید و این بار با حضور حسن علی. اول بسم الله خارجی از حسن علی در مورد تداوی و درد کمرش سوال کرد. بدون آنکه پند و نصایح ما به گوش حسن علی کارگر افتاده باشد ، با حالتی متضرعانه و گردن کج اظهار داشت که تداوی اش بی فایده بود!! کسی که کار ترجمه را عهده دار بود ، ترجمه کرد: حسن علی می گوید – در این روزها دارو مصرف کرده و حالا بهتر شده است! با این که توانستیم جلو بر کنار شدن حسن علی را بگیریم اما او تا همین حالا از دست ما ناراحت است که چرا واقعیت را به خارجی نگفته ایم که درد کمر او خوب شدنی نیست!!
17 جون 2007
تَیِِِپ بامیان
در مرکز بامیان یک فرستنده رادیویی وجود دارد که با این جمله هر روز برنامه هایش یا بهتر بگویم برنامه اش را آغاز می کند: [ این جا رادیو بامیان است ، رادیوی غیر وابسته ، غیر حزبی و غیر دولتی. . . ]
این رادیو هم مانند سایر رادیوهای ملی و بین المللی که برای این ملت برنامه پخش می کنند بیشتر زمان برنامه اش را پخش موسیقی تشکیل می دهد. از آهنگ های کوچه - بازاری گرفته الی آخر ، مثل سمفونی:
[ ای سراچه را ببی ، آغا بچه را ببی ، جانه مرگی کورولا می دوانه. . . ]!!!
البته این رادیو ابتکاری به خرج داده که دست اندر کاران دیگر رادیو ها از این موضوع بی خبر مانده اند. به طور مثال هنگامی که کارمندان [ یا کارمند ] رادیو بامیان یک کاست شصت ( 60 ) دقیقه ای را برای پخش در تیپ ریکاردر ( به قولی هم ضبط ) می گذارند ، تا زمانی که کاست به آخر نرسیده به آن دست نمی زنند. فرق هم نمی کند که محتوای این کاست چی باشد. جالب تر از همه این است ، اعلانی را که دکان تکثیر کننده کاست در آن قرار داده آن هم از رادیو پخش می شود. همان اعلانی را که شما هم ممکن بار ها شنیده باشید:
[ دمعلم ظفر دوکان ، پشاور و غیره ] البته همین لحظه جمله دقیق این اعلان در خاطرم نیست. به خاطر همین ابتکار رادیو بامیان است که اهالی دیگر به آن رادیو بامیان نمی گویند بلکه تیپ ( ضبط ) بامیان می گویند! این جاست که به معنی غیر وابسته و غیر. . . آدم بدرستی پی می برد.
نان و کتاب
آن شب من دعوت نبودم ، از جریان ضیافت و این چیز ها هم خبری نداشتم. حاجی گفت:
- ما یک جا پاتوق داریم ، شب می رویم و شام را اونجا می خوریم.
من هم نپرسیده بودم: - این ( ما ) کی است؟؟
شب قبل وعده مان بود ، اما چون برای من کاری پیش آمد ، ازحاجی معذرت خواستم. من زود تر رسیدم. بعدش او هم آمد. همین که خواستیم داخل شویم ، دروازه به صورت خود کار باز شد. یک نفر موظف این کار بود. می خواستم مسیر زینه ها را در پیش بگیرم که حاجی دستم را کشید ، یعنی که با آسانسر برویم. یک طبقه مانده به آخر از آسانسر بیرون شدیم. هدایت دست او بود.تا طبقه بالایی را از راه ، زینه ها بالا رفتیم. حاجی گفت:
- طبقه پایینی مخصوص داخلی هاست و این جا برای ما اجازه نیست.
بیرون هوا سرد بود ، اما فضای سالن گرمای مطبوعی داشت. دور تا دور سالن سر هر میز نور کمرنگی سوسو می زد که فضای سالن را شاعرانه می ساخت. بار هم در وسط قرار داشت. حاجی یکی از میز ها را انتخاب کرد البته این را هم بگویم که بین هر دو میز را با حصیر ( چیق ) یا یک چیزی شبیه آن حایل ایجاد کرده بودند که فکر می کردی هر میز اتاق جداگانه ای است.
مدتی که گذشت متوجه شدم همهء حاضران در سالن از دور با حاجی خوش و بشی دارند و اگر کسی نزدیک تر آمده بود و حاجی حوصله اش را داشت مرا هم به ایشان معرفی می کرد. اتفاقاً آقای رییس انجمن هم آنجا بود که بسیار شیک و سر حال به نظر می رسید.
پرسیدم: - این جا چه خبره؟
گفت: - هیچی نگو ، فقط بگو چه می خوری؟
بعدش گارسون را صدا کرد.
دو نفر دیگر به جمع ما اضافه شده بود. همزمان ، دیگران هم سفارش غذا دادند. احساس کردم رابطه مشترکی بین
حاضران در ارتباط با خوردن غذا وجود دارد.
گفتم: صورت حساب را کس دیگری می پردازد؟
حاجی با بی خیالی گفت: - تو به این چیز ها کار نداشته باش!
گفتم: - دوست ندارم طفیلی باشم.
گفت: تو چه کار داری، فکر کن من می دهم!
گفتم: - تا ندانم ، لب به غذا نمی زنم.
دانستم که حوصله اش را سر برده ام ، گفت: - رییس انجمن می خواهد برود ، برنامه امشب برای خدا حافظی با ایشان است. برایش گفته بودم مهمان دارم. قبول نکرد. گفت ، مهمانت را هم بیار- مثل این که اخم کرده باشد گفت: حالا خیالت راحت شد!
صدای پچ ، پچ مهمانان و صدای خوردن قاشق به ظروف چینی می رساند که همه سرگردان خوردن هستند ، در ضمن یک گروه کوچک موسیقی نیز به اجرای برنامه مشغول بود.
با خود گفتم:« آقای رییس می خواهند بروند » و باز همین جمله را تکرار کردم . . .
سال قبل از طرف انجمن اطلاع داده بودند که قرار است انجمن چند جلد کتاب چاپ کند و از جمله کتابی نیز از من چاپ شود.
چند سالی است که یک جلد کتاب آماده چاپ دارم ، اما زمینه چاپ آن هیچگاه میسر نگردیده است. با این پیامی که از انجمن دریافت کرده بودم ، امیدوار می شدم که این بار حتما نوبت چاپ کتاب من خواهد بود. از طرف انجمن مکتوبی دریافت کرده بودم که کتابم برای چاپ کاندید شده ، چند نسخه تایپ شده و یک نسخه دست نویس آنرا در اختیار هیات داوران قرار دهم. در صورتی که کتابم برگزیده می شد ، هزینهء چاپش را انجمن مستقیما به من می پرداخت. با حساب و کتابی که کرده بودم امکان داشت چیزی از آن در ته جیب مان بماند.
چند ماهی که کتاب دوران بررسی خود را طی می کرد ، زهوار من هم از اضطراب این که کتابم قبول می شود یا نه ، داشت در می رفت. تا این که اطلاع دادند: کتاب شما برگزیده شده و هزینهء چاپ آن عنقریب داده خواهد شد.
قرار من با انجمن این بود: در مقابل پرداخت هزینه چاپ از سوی انجمن ، آنها امتیاز چاپ کتاب را می گرفتند. همچنان بعد از چاپ ، تعدادی از کتاب ها را من می گرفتم و ما بقی را آنها توزیع می نمودند. چیزی به نام حق القلم و این جور چیز ها وجود نداشت.
راه افتادم دنبال چاپ خانه ، تا بتوانم با کیفیت بهتر و هزینه کمتر کتابم را به چاپ برسانم. هزینهء چاپ هنوز به من نرسیده بود. هر روز انتظار آن را می کشیدم که امروز یا فردا آن را به دست خواهم آورد.
در همین حال هوای چاپ و چاپخانه غرق بودم که از یکی از آشنایانی که در انجمن بدست آورده بودم ، اطلاع یافتم که پرداخت هزینه چاپ کتاب ها به تعویق افتاده ، بودجه امسال انجمن ته کشیده ، می ماند تا سال آینده که اگر [ فندی ] پیدا کنند!
باز با خود تکرار کردم ،« پس آقای رییس می خواهند بروند»
حاجی پرسید:
- چیزی گفتی
گفتم: - نه ! نه! چیزی نگفتم.
دوم جوزای 1386
گاو
ما چهار نفریم که اصطلاحاً خانه مجردی داریم. پنجرهء اتاق هایمان رو به یک مزرعه باز می شود. در کنار این مزرعه موسسه ای قرار دارد که ظاهراً –از آنجایی که من حدس می زنم –در بخش زراعت ومالداری فعالیت دارد. صبح ها که آماده رفتن به سرکار می شوم ، گاهی هم کنار پنجره می آیم. تازگی ها متوجه شده ام در گوشهء این مزرعه و در کنار دیوار بیرونی موسسه گاوی همیشه در حال چریدن است. فکر می کنم متعلق به این موسسه باشد.
روز های بعد متوجه تعدادی از اهالی شدم که با خود گاوی را همراه دارند. معلوم می شود گاوی که در مزرعه در حال چریدن است ، نر و خارجی می باشد که در این جا به آن گاو زراعتی می گویند. به همین خاطر ساکنین قریه های مجاور گاو های ماده شان را برای جفت گیری به این جا می آورند تا از این گاو خارجی نسلی اصلاح شده بگیرند. این جریان جفت گیری در صبح انجام می شود و برای این کار جایگاه مخصوصی هم ساخته اند. هــــــــــــر روز صبح چند گاو ماده در نوبت جفت گیری انتظار می کشد.گــاو ماده را در جایــــــگاه قرار می دهند و بعد گاو نر را می آورند. گاو نر با اکراه گاو ماده را بو می کشد ، اگر خوشش آمد عمل جفت گیری انجام می شود و اگر اشتهایش نیامد پس پس می رود یعنی که تمایلی ندارد.وقتی این جریان گاو را برای دیگر دوستان هم اتاقی تعریف کردم همه خندیده گفتند: تو تازه خبر شدی ما آنرا قبلاً دیده بودیم!
در کمپانی که من کار می کنم بر علاوه کارمندان مرد ، چندین کارمند زن و دختر هم است. صبح ها که به دفتر می آییم هیچ کس تحمل و حوصله دیدن دیگری را ندارد. به ندرت اتفاق می افتد که زورکی به هم سلامی رد و بدل کنیم – منظورم زن ها و مردها است – بخصوص خانم ها که انتظار دارند دیگران باید به ایشان سلام کنند ، تازه یک چیزی هم طلب کار هستند.
در همین روزها پیامی دریافت کردیم که یک نفر خارجی جهت باز دید از کمپانی خواهد آمد. وقتی این خبر در دفتر پخش شد همه به صرافت افتادند که بفهمند طرف مرد است یا زن! مخصوصاً بین خانم ها حساسیت خاصی نسبت به موضوع بوجود آمده بود که بفهمند طرف مرد است یا زن! تا آن که معلوم گردید طرف مرد است ، ساعت و روزی که قرار بود بیاید مشخص شد. آنروز صبح وقتی به دفتر آمدیم متوجه شدیم خانم ها لباس نو پوشیده و حسابی به خودشان رسیده اند. هیچ سلامی هم رد وبدل نشد. حضور مردها اصلاً برای شان ملموس نبود. یک چیز را فراموش نکرده باشم ، در آن روز های آخر بحث شدیدی بین خانم ها جریان داشت که از طرف چگونه پذیرایی شود و از آن روزی که طرف تشریف شان را مع الخیر! بردند بحت ها روی تیپ و رفتار طرف می چرخد...
شاید بپرسید موضوع گاو نر و این بابای خارجی چه ربطی به هم دارد؟! راستش من هم همین را می خواهم بگویم.
22 جدی 1385
|
|